تبلیغات
زروب
   Web Statistics
اطلاعات نویسنده:احسان      بازدید

سلام دوستان.
از این پس در مخی می نویسم.
از همراهیتان خوشحال می شوم. :)



زروب تمام نشدنی است.
انشاالله با طرحی نو مجدداً شروعی قدرتمند خواهد داشت.

زروب را از طریق خوراك و ایمیل دنبال كنید!


این مطلب در تاریخ: شنبه 4 بهمن 1393 و در ساعت : 11:04 ق.ظ ارسال شده‌است./. | نظر شما: ( نظر دریغ نشده!)
اطلاعات نویسنده:احسان موضوعموضوع: خود نگاره ها      بازدید

*** می گوید بنویس! منی که بین نوشته هایم فاصله ایست تأمل برانگیز؛ هشت، هشت، دو و دو!
رقم هایی به سال که اگر جمعشان کنی به بیست میرسد؛ بیست سالگی و هزار دغدغه ی فکری و ذهنی و اجتماعی. سیاست را که وقتی به "دو هشت" رسید چندان به آن فکر نمی کنم، اگر چه نمی شود هیچ به یادش نبود.
 
*** نوجوانی با آرزوهایی سر به فلک کشیده، پر تلاش، درسخوان، سر به زیر، با حیا و مهیا!، با رؤیاهایی زیبا و مجدداً آرزوهایی سر به فلک کشیده. اگر چیزی از قلم نیفتاده باشد آن روزها من بودم و اینها. این روزها من هستم و ... شاید این "من"، "من" نباشد. این "من" تنبل آزار دهنده است اگر چه هنوز "همان" باشد اما تنبل شده است؛ این من همان است که تنبل شده است! باشد که نپاید یا اگر بهتر بگویم "باید" که نپاید.

*** می گفتند زور بزنید و  بروید دانشگاه که بقیه اش آسان است و "کویت"!
همان موقع در جواب میگفتم: "نه تازه اول راه است و آغاز کار!"
هیچگاه فریب این حرف را نخوردم که قرار باشد شب امتحان های پایان ترم و میانی به حماقت و سادگی آن روزهایم بخندم و گویندگانش را ملامت کنم.

*** دانشگاه ...

*** خوابگاه... چیزی که هیچ گاه با من کنار نیامد یا شاید من با او کنار نیامدم. هر چه می کشیم از دست این عدم تفاهم ها و عدم توافقات است.
توافق است دیگر! اگر بشود خوب میشود، چه توافق من با خوابگاه [ که نشد که نشد]، چه توافق ایران با 1+5! فرقی ندارد. توافق است دیگر!

*** دانشگاه...

***تهران. یاد آن پنجشنبه شب بارانی ترم اول بخیر. تنهای تنها با لباسی نچندان مناسب سرما، دیوانه وار... پارک شهر را برای اولین بار دیدم و آن درخت سبز شده در آن گودیش را! خرگوش ها و طاووس ها و طوطیانش را.
آن شب که موش آب کشیده بودم و هر جایم را که میچلاندی آب سرازیر شدن همانا و سبک تر شدن من همانا!
یاد مسجد  آن شب هم بخیر . روز شما هم بخیر. شب تان هم... و لحظه هاتان...
همه چیز "بخیر"ش خوب است. مهم ترینش "عاقبت"

زروب را از طریق خوراك و ایمیل دنبال كنید!


این مطلب در تاریخ: دوشنبه 26 آبان 1393 و در ساعت : 08:59 ب.ظ ارسال شده‌است./. | نظر شما: ( نظر دریغ نشده!)
اطلاعات نویسنده:احسان موضوعموضوع: خود نگاره ها      بازدید

گهگاه برای خودم می نویسم.
حال این روزهای زمین خوب نیست.
آن چه که خواهید خواند روایتی است از حال این روزهای زمین...
«شهر عروسک ها» اولین تجربه ی داستان نویسی من است.

دانلود داستانک «شهر عروسک ها» در قالب pdf

قسمتی از این داستان کوتاه را در زیر می توانید بخوانید (لطفا از ارائه ی نظرات خود در مورد آن دریغ نفرمایید)؛


دخترک با خواهرک و بچه­ های همسایه در کوچه بازی می­ کند. مادرک همیشه نگران است. قلبش مریض است. با دست چپش پرده را پشتش جمع می­ کند و به دیوار تکیه می­ دهد. امروز هم مضطرب است. همیشه از دیدن شادی دخترک و خواهرک امیدی در دلش زنده می­ شود. او تحقق آرزوهای بر باد رفته­­ ی خود را در دخترک می­ بیند؛ آزادی، زندگی­ ای آرام، بدون هرگونه دغدغه و اضطراب.


مادرک دست راستش را روی قلبش می­ گذارد و می­ فشارد تا شاید درد قلبش تسکین یابد.


صدای باز شدن در به گوش می­ رسد و مادرک را ناخودآگاه به  یاد پدرک می­ اندازد. انگار همین چند روز پیش بود که با یکدیگر آشنا شدند و ازدواج کردند. چه زود گذشت.


انگار همین دیروز بود که دخترک به دنیا آمده بود و همگان برای گفتن تبریک به مادرک و پدرک به خانه­ شان آمده­ بودند و پایکوبی می­ کردند. به راستی که چه لحظات شادی بود. روزی که مادرک، مادرک شد و پدرک، پدرک نام گرفت. چه کوتاه بود و چه سریع گذشت. مادرک همچنان غرق در افکار خود است. در نظرش  فاصله­ ی آن شادی بی­ حد و حصر تا آن اتفاق حتی به اندازه­ ی یک پلک به هم زدن هم نشده بود.


قلبش را محکم­ تر می­ فشارد. قرص­ های قلبش تمام شده است و دکتر می­ گوید که دیگر در شهر دارویی نمانده.


اتفاقی دردناک بود. آن روز تازه دخترک آموخته بود که دست و پا شکسته «بابا» بگوید. دست و پا شکسته اما شیرین، طوری که با هر بار شنیدن آن پدرک تمام خستگیش را از یاد می­ برد و انرژی­ ای فوق­ العاده می­ گرفت. پدرک هم مانند مادرک آرزوهای بزرگی برای دخترک داشت. او را بسیار دوست می­ داشت و هرگاه که خانه بود، دخترک رهایش نمی­ کرد.


آن روز پدرک دیر کرده بود ....


دانلود ادامه ی داستانک «شهر عروسک ها» در قالب pdf

زروب را از طریق خوراك و ایمیل دنبال كنید!


این مطلب در تاریخ: دوشنبه 6 مرداد 1393 و در ساعت : 08:24 ب.ظ ارسال شده‌است./. | نظر شما: ( نظر دریغ نشده!)
اطلاعات نویسنده:احسان موضوعموضوع: اخبار      بازدید

دیروز دانشجوهای دانشکده حال و هوای خاصی داشتند، همه منتظر بودند، منتظر شروع اتفاقی دوست داشتنی، رویدادی که همکاری ها برای برگزاریش از چندین ماه پیش کلید خورده بود؛ گردهمایی بزرگ فارغ التحصیلان و دانشجویان دانشکده کامپیوتر و فناوری اطلاعات دانشگاه صنعتی امیرکبیر در جشن بیست و پنج سالگی دانشکده.
قسمت بسیار زیادی از هماهنگی ها، پیگیری ها و تدارکات این برنامه ی بزرگ برعهده ی شورای صنفی و انجمن علمی دانشکده بود و به حق که تلاششان قابل تقدیر و ستودنی است.

گردهمایی بزرگ فارغ التحصیلان و دانشجویان دانشکده ی کامپیوتر دانشگاه امیرکبیر
به جز مهندس جهانشاهی که از دانش آموختگان پلیمر دانشگاه بودند، کل دست اندرکاران، مجریان و حتی پیانو نواز و خواننده ی برنامه، دانش آموخته ی دانشکده ی کامپیوتر و فناوری اطلاعات بودند.

مجریان برنامه:
مهندس آرش آرمون ورودی 81 سخت افزار
مهندس هادی ورودی 87 فناوری اطلاعات

"ای ایران ایران" و "گل مریم"
از بخش های عالی برنامه که بخش عظیمی از آمفی تئاتر مرکزی دانشگاه را یک پارچه به قیام کردن واداشت؛ اجرای دو قطعه از زنده یاد استاد محمد نوری توسط یکی از شاگردان ایشان، تک غیر کامپیوتری حاضر در مراسم، با همراهی آوای پیانوی مهندس پژمان کلانتری و هم صدایی(!) مهندس رضا رجایی بود.

*بخش های خاص و متنوع برنامه
  • ضبط و پخش کلیپ هایی از دانش آموختگان دانشکده که امروز در دانشگاه های اقصی نقاط جهان در  حال تحصیل اند. از کانادا و آمریکا گرفته تا آلمان و ژاپن و ...
  • مرور بر خاطرات 25 ساله در قاب تصویر
  • خاطره گویی اساتید و فارغ التحصیلان
  • پخشِ کلیپِ طنزِ عالیِ تاریخچه ی کامپیوتر ساخته ی چندی از دانشجویان دانشکده
از حواشی برنامه که از درون جمعیت قابل مشاهده بود نیز:
  • پر شدن صندلی های آمفی تئاتر از دقایقی قبل از شروع برنامه و اضافه کردن تعدادی صندلی به آن ولی با همه ی این ها گروهی ایستاده مراسم را دنبال کردند.
  • بیرون رفتن تعدادی از دانشجویان در خلال گپ و گفت بین اساتید و فارغ التحصیلان، علیرغم اصرار آقای آرمون که بشینید که من ایستاده ام!!
  • فریاد شام برخواسته از بین(یا بهتر بگویم؛ دل) جمعیت!
  • رأی گیری مجریان برای حذف بخشی از برنامه برای رسیدن به برنامه شام، که بحمدالله دسیسه شان خنثی شد! () ناگفته نماند که ساعت حدود 10 شب است و چهار ساعت از شروع برنامه گذشته است! کماکان آمفی تئاتر پر است و برنامه لذت بخش...
  • از بس خاطره ی اردو شنیدیم، دلمان خواست!
  • و شامی که در سلف خواهران سرو شد.
از تصمیماتی که در این مراسم گرفته شد، راه اندازی انجمنی برای برقراری ارتباط بین دانشجویان و دانش آموختگان و اساتید بود.

در انتهای برنامه کیک 25 سالگی دانشکده توسط ریاست دانشکده و چندی از اساتید برش داده شد. تقدیم به شما:

کیک 25 سالگی دانشکده ی کامپیوتر و فناوری اطلاعات دانشگاه صنعتی امیرکبیر

و آخرین بسته ی یادبود مراسم که به من رسید

یادبود گردهمایی بزرگ دانشجویان و فارغ التحصیلان دانشکده کامپیوتر و فناوری اطلاعات دانشگاه امیرکبیر و جشن 25 سالگی آن

لحظات برنامه را می توانید در توئیت های زنده ام دنبال کنید:

 مراسم را در توئیتر دنبال کنید

زروب را از طریق خوراك و ایمیل دنبال كنید!


این مطلب در تاریخ: سه شنبه 16 اردیبهشت 1393 و در ساعت : 12:07 ق.ظ ارسال شده‌است./. | نظر شما: ( نظر دریغ نشده!)
اطلاعات نویسنده:احسان موضوعموضوع: خود نگاره ها      بازدید

امشب به اولین وبلاگ فارسی سر زدم، ملاقاتی پس از چندین و چند سال! وبلاگ سلمان جریری که در 16 شهریور 80 پای وبلاگ را به وب فارسی باز کرد.

سلمان جریری بر این اعتقاد است که باید فاصله ها را رعایت کرد؛ "در رانندگی، صفها، وبلاگها، روابط اجتماعی و نوشته هامون انقدر به همدیگه نلولیم و نپیچیم و فاصله ها را رعایت کنی[م]"
ولی خب مگر غیر از این است که وبلاگ، این روزها، با فراگیر شدن وب2 و پیشرفت روز به روز آن، خود را با شرایط جدید وفق داده است. من وبلاگ را به تعامل با مخاطبش شناخته ام یا اگر بخواهم بهتر بگوبم اینگونه آن را فراگرفته ام. هر چند که این جا پس از دو سه سالی که نبوده ام مخاطب چندانی ندارد و من هستم و افکار خودم و باز من! همچون پژواک صدا در کوهستان که خودم به خودم ختم می شوم!
همان شرایطی که شما در وبلاگ تان با حذف قابلیت نظردهی برای همان تحقق "رعایت فاصله ها" انجام داده اید و این جا خود به خود تحقق یافته است و انشاالله که دیری نپاید و این سکوت به زودی شکسته شود! :|

نظر شما بسیار محترم است. من نیز صرفاً نظر خودم را بیان کردم. حمل بربی ادبی و  لولیدن و پیچیدن نگذاریدش.

سومین پست آقای جریری در سومین روز تولد اولین وبلاگ فارسی (18شهریور) بسیار جالب است؛ مطلبی درمورد globalization یا جهانی شدن، آنجا که به از جایی نا معلوم لطیفه ای نوشته اند:

?Q) What is Globalization
An English princess (Princess Diana) with an Egyptian boyfriend, uses Norwegian mobile telephone, crashes in a French tunnel in a German car with a Dutch engine, driven by a Belgian driver, who was high on Scottish whiskey, followed closely by Italian Paparazzi, on Japanese motorcycles, treated by an American doctor, assisted by Filipinos para-medical staff, using Brazilian medicines, dies. This is what we called Globalization

نظر شما در مورد رعایت فاصله بین وبلاگ ها و مخاطبانشان چیست!؟


پ.ن: شاید بهتر بود چیزی نمی گفتم! آقای جریری شما واقعا برای من و همه ی وبلاگ نویسان فارسی ( که البته به هیچ وجه در حال حاضر خودم را حتی جزء کوچکی از آن جامعه ی بزرگ و پویا نمیدانم) محترم هستید و این پست را صرفاً به عنوان یک کنجکاوی و تلاش برای یافتن سؤالم بدانید که چرا!؟ فاصله بین نویسنده و خواننده چرا؟ و جسارت بنده را ببخشید و حمل بر بی ادبی نگذاریش...
پ.ن2: الآن حدسی به ذهنم خطور کرد؛ شما معتقدید که امروزه چیزی که از آن به عنوان وبلاگ یاد می شود در حقیقت وبلاگ (وب+لاگ) نیست، آن که جاییست برای انتشار افکار بلاگر و صرفاً همان افکار بدون آلودگی و بحث های حاشیه ای! (یک نامه+)
پ.ن3: با آرزوی موفقیت برای شما و موفقیت وبلاگ دوست داشتنی و  متمایز و کهنه کارتان در «مسابقه جهانی دویچه وله» :)

پ.ن4: شاید بگویید اینجا به هیچ وجه وبلاگ نیست! من نیز می گویم : اینجا به تمامی وجوه "امروز_14اردیبهشت" "باز" یک وبلاگ شده است. ;)

زروب را از طریق خوراك و ایمیل دنبال كنید!


این مطلب در تاریخ: یکشنبه 14 اردیبهشت 1393 و در ساعت : 12:28 ق.ظ ارسال شده‌است./. | نظر شما: ( نظر دریغ نشده!)
صفحات وبلاگ: 1 2 3 4 5 6 7 ...-  | تعداد كل صفحات وبلاگ:49
بفرمایید فید

مشترك رایگان خوراك ما شوید.
با وارد كردن آدرس ایمیلتان در فرم زیر آخرین مطالب ما را با ایمیلتان دنبال كنید:
سایر دوستان
فرهاد